تمامی شخصیتهای این داستان خیالی هستند،حتی خود خدا.
همه چیز از یک شبه عجیب شروع شد،البته شبش که عادی بود،وقایعش عجیب بود.خوب یادم هست ساعت هشت بار نواخت، نواخت و نواخت و نواخت تا مطمئن شود که همه متوجه شده اند که این شب عجیب شروع شده است.به ناگاه من مُردم(عجیب نبود؟).در آن هنگام تعجب را در چشمه همه از مرگ خود دیدم.چه می شه کرد با مرگ؟هنوز داشتم نگاههای متعجب اطرافیان را پاسخ می دادم که دیدم دو خانم خوشگل به سمت من می آیند،من که هنوز به محیط جدید خو نگرفته بودم فکر کردم اینها با این سر و وضع چه طور تا اینجا آمده¬اند بدون آنکه <ارشادیده> شوند.خلاصه داشتم نگاهم را با قدمهایشان میزان می کردم که فهمیدم مرده ام،شاید هم یادم آمد که مرده ام.القصه آمدم به شانس بدم لعنتی بفرستم که چنین مه رویانی را فقط باید ببینم، ناگاه یکی از ایشان گفت بیا بریم!!من چنان شک شدم که جسم بیجانم تکان مختصری خورد،(بگذریم که این تکان مختصر بعدها در تاریخ به عنوان کرامتی از کزامات نداشته¬ام ثبت شد.)من که در تمام مدت حیات پر بارم!از زنان خوشگل همچون مار کبری می ترسیدم،حال در این موقعیت دشوار گیر افتاده بودم.از طرفی مرگیده بودم،از طرفی ترسیده!!بگذریم چه شد،و من به چه زوری برخاستم و به چه حالی با آنها همراه شدم،در بیرون خانه مرا سوار اتومبیلی کردند با شیشه های دودی!!تازه اینجا بود که فهمیدم سیستم خودیه،با همون بریز بپاشهای خودمون. این دو عزیز مرا به اتاقی بزرگ در ساختمانی بزرگ که کیلومترها دور از آخرین نقطه هایی بود که می شناختم بردند!اتاق تقریبا 8 متر طول داشت و 10 متر عرض(خوب اون دنیا باید یه فرقی بکنه یا نه؟چی؟نه!!نخون آقا،نخون خب!)مردی کچل با پوستی سفید و قدی بلند و ریشی قهوه ای برای بازجویی به پیش من آمد.گفت:
ب-آیا عاشق شدی؟
گفتم:
م-من وکیل می خوام.
ب-وکیل می خوای چیکار؟مث اینکه نمی دونی اینجا کجاست؟
م-تو چیکار داری من عاشق شدم یا نه؟
ب-حالت خوبه؟!
م-شکر بد نیستم!
ب-مسخره می کنی؟
م-اون خانوما کی بودن؟
ب-آشنان .خوشت اومده ازشون؟
م-نه،زن ندیده که نیستم ولی خوب که چی؟
ب-پس رابطه داشتی؟
م-اون قد بلنده،چه جوریاس؟ شوهر اینا اینجا معنی داره؟
ب-می خوای شمارشو بهت بدم؟
م-شماره؟چه باحال!خوب آره.
ب-پس باید راه بیای و به سوالات من جواب بدی!
م-تو خجالت نمی کشی،از دردِ دله مردونه من سوءاستفاده می کنی؟
ب-من کارم اینه.می خواستی نگی؟می دونی اگه به شوهرش بگم که تو به اون دختره نظر داری چی می¬شه؟
م-نه!چی می¬شه؟
ب-اون وقت خیلی چیزا میشه!
م-نخواستم اصلا!من یا برگردونین به همونجا که بودم،یا دیگه من حرف نمی زنم.
ب-مگه دست خودته؟پدرتو در میاریم.
م-مثلا چی کارم می کنین؟
ب-ببین،تو انگار ملتفت نیستی،من قدرت تام دارم .یعنی برای به حرف آوردنت هر کاری می تونم بکنم!
م-نگو بابا اینجوری ترسیدم!
ب-حرف می زنی یا …؟
م-یا چی؟تهدید میکنی؟اصلا من لالم.
ب-ببین عزیزم.مصبتو شکر. من زنو بچه دارم،خرجشونو از این راه باید بدم!
م-اِاِاِم اَ آَ وووووو!
ب-لامصب حرف بزن.تو چرا اینجورییی؟
م-خب یه سری چیزا گزارش کن،بگو این گفته.
ب-نمیشه!حتما باید اعتراف کنی ،که عاشق شدی!
م-خوب شدم!
ب-جدا؟!
م-به تو چه؟
ب-جان من بگو،عاشق شدی یا نشدی؟
م-مردونه؟
ب-مردونه!
م-یک بار عاشق یه دختر شدم، دختر خیلی خوبی بود،ولی رفت.
ب-کجا رفت؟
م-دیوونه خونه.
ب-چرا؟
م-آخه،هر وقت که ماچش می کردم،بعدش می گفتم پانته آ دوست دارم.
ب-خب؟
م-اون اسمش مهسا بود.
ب-کی؟
م-اونی که عاشقش بودم،اسمش مهسا بود.
ب-پس چرا تو می گفتی پانته آ؟
م-خوب می خواستم کرم بریزم!
ب-مرض داری؟
م-آره!
ب-کوفتُ آره!
م-به توچه؟عشق خودم بود،دوست داشتم باهاش اینجوری باشم!
ب-می دونی جهنم هفت طبقه داره؟
م-خودت دیدی که می گی؟
ب-مریضیا؟
م-چه طور؟
ب-خوب من بازجوَم،این چیزیا رو می دونم!
م-خودت دیدی یا نه؟
ب-نه!
م-پس حرف یا مفت نزن و این اعترافامو ثبت کن!
ب-بگو..
م-بنویس:
بزرگترین دروغ ها اینست:
به جون تو،عاشقی بد دردیه!
دل عاشقو شکستن ،به خدا نامردیه!!
همه چیز از یک شبه عجیب شروع شد،البته شبش که عادی بود،وقایعش عجیب بود.خوب یادم هست ساعت هشت بار نواخت، نواخت و نواخت و نواخت تا مطمئن شود که همه متوجه شده اند که این شب عجیب شروع شده است.به ناگاه من مُردم(عجیب نبود؟).در آن هنگام تعجب را در چشمه همه از مرگ خود دیدم.چه می شه کرد با مرگ؟هنوز داشتم نگاههای متعجب اطرافیان را پاسخ می دادم که دیدم دو خانم خوشگل به سمت من می آیند،من که هنوز به محیط جدید خو نگرفته بودم فکر کردم اینها با این سر و وضع چه طور تا اینجا آمده¬اند بدون آنکه <ارشادیده> شوند.خلاصه داشتم نگاهم را با قدمهایشان میزان می کردم که فهمیدم مرده ام،شاید هم یادم آمد که مرده ام.القصه آمدم به شانس بدم لعنتی بفرستم که چنین مه رویانی را فقط باید ببینم، ناگاه یکی از ایشان گفت بیا بریم!!من چنان شک شدم که جسم بیجانم تکان مختصری خورد،(بگذریم که این تکان مختصر بعدها در تاریخ به عنوان کرامتی از کزامات نداشته¬ام ثبت شد.)من که در تمام مدت حیات پر بارم!از زنان خوشگل همچون مار کبری می ترسیدم،حال در این موقعیت دشوار گیر افتاده بودم.از طرفی مرگیده بودم،از طرفی ترسیده!!بگذریم چه شد،و من به چه زوری برخاستم و به چه حالی با آنها همراه شدم،در بیرون خانه مرا سوار اتومبیلی کردند با شیشه های دودی!!تازه اینجا بود که فهمیدم سیستم خودیه،با همون بریز بپاشهای خودمون. این دو عزیز مرا به اتاقی بزرگ در ساختمانی بزرگ که کیلومترها دور از آخرین نقطه هایی بود که می شناختم بردند!اتاق تقریبا 8 متر طول داشت و 10 متر عرض(خوب اون دنیا باید یه فرقی بکنه یا نه؟چی؟نه!!نخون آقا،نخون خب!)مردی کچل با پوستی سفید و قدی بلند و ریشی قهوه ای برای بازجویی به پیش من آمد.گفت:
ب-آیا عاشق شدی؟
گفتم:
م-من وکیل می خوام.
ب-وکیل می خوای چیکار؟مث اینکه نمی دونی اینجا کجاست؟
م-تو چیکار داری من عاشق شدم یا نه؟
ب-حالت خوبه؟!
م-شکر بد نیستم!
ب-مسخره می کنی؟
م-اون خانوما کی بودن؟
ب-آشنان .خوشت اومده ازشون؟
م-نه،زن ندیده که نیستم ولی خوب که چی؟
ب-پس رابطه داشتی؟
م-اون قد بلنده،چه جوریاس؟ شوهر اینا اینجا معنی داره؟
ب-می خوای شمارشو بهت بدم؟
م-شماره؟چه باحال!خوب آره.
ب-پس باید راه بیای و به سوالات من جواب بدی!
م-تو خجالت نمی کشی،از دردِ دله مردونه من سوءاستفاده می کنی؟
ب-من کارم اینه.می خواستی نگی؟می دونی اگه به شوهرش بگم که تو به اون دختره نظر داری چی می¬شه؟
م-نه!چی می¬شه؟
ب-اون وقت خیلی چیزا میشه!
م-نخواستم اصلا!من یا برگردونین به همونجا که بودم،یا دیگه من حرف نمی زنم.
ب-مگه دست خودته؟پدرتو در میاریم.
م-مثلا چی کارم می کنین؟
ب-ببین،تو انگار ملتفت نیستی،من قدرت تام دارم .یعنی برای به حرف آوردنت هر کاری می تونم بکنم!
م-نگو بابا اینجوری ترسیدم!
ب-حرف می زنی یا …؟
م-یا چی؟تهدید میکنی؟اصلا من لالم.
ب-ببین عزیزم.مصبتو شکر. من زنو بچه دارم،خرجشونو از این راه باید بدم!
م-اِاِاِم اَ آَ وووووو!
ب-لامصب حرف بزن.تو چرا اینجورییی؟
م-خب یه سری چیزا گزارش کن،بگو این گفته.
ب-نمیشه!حتما باید اعتراف کنی ،که عاشق شدی!
م-خوب شدم!
ب-جدا؟!
م-به تو چه؟
ب-جان من بگو،عاشق شدی یا نشدی؟
م-مردونه؟
ب-مردونه!
م-یک بار عاشق یه دختر شدم، دختر خیلی خوبی بود،ولی رفت.
ب-کجا رفت؟
م-دیوونه خونه.
ب-چرا؟
م-آخه،هر وقت که ماچش می کردم،بعدش می گفتم پانته آ دوست دارم.
ب-خب؟
م-اون اسمش مهسا بود.
ب-کی؟
م-اونی که عاشقش بودم،اسمش مهسا بود.
ب-پس چرا تو می گفتی پانته آ؟
م-خوب می خواستم کرم بریزم!
ب-مرض داری؟
م-آره!
ب-کوفتُ آره!
م-به توچه؟عشق خودم بود،دوست داشتم باهاش اینجوری باشم!
ب-می دونی جهنم هفت طبقه داره؟
م-خودت دیدی که می گی؟
ب-مریضیا؟
م-چه طور؟
ب-خوب من بازجوَم،این چیزیا رو می دونم!
م-خودت دیدی یا نه؟
ب-نه!
م-پس حرف یا مفت نزن و این اعترافامو ثبت کن!
ب-بگو..
م-بنویس:
بزرگترین دروغ ها اینست:
به جون تو،عاشقی بد دردیه!
دل عاشقو شکستن ،به خدا نامردیه!!